محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3114

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عبد الله را همراه وى كرد و مروان اين را سپاس مىداشت . گويد : على بن حسين بيامد كه ميان مروان و عبد الملك راه مىرفت و به وسيلهء آنها به نزد مسلم امان مىجست ، وقتى پيش آمد به نزد مسلم نيز ما بين آنها نشست . مروان شربتى خواست كه به وسيلهء آن از مسلم پناهى بيابد و چون شربت را بياوردند اندكى از آن بنوشيد آنگاه به على داد و چون به دست وى رسيد مسلم گفت : « از شربت ما منوش . » كه دستش بلرزيد و خويشتن را از او در امان نديد . جام را به دست گرفته بود ، نه مىنوشيد و نه به جا مىنهاد . مسلم به دو گفت : « آمدى و ميان اينان راه مىرفتى كه پيش من امان يا بى به خدا اگر اين كار به دست ما بود مىكشتمت اما امير مؤمنان سفارش ترا به من كرده و گفته كه به او نامه نوشته اى و اين به نزد من ترا سودمند افتاد ، اگر مىخواهى شربتى را كه به دست دارى بنوش و اگر خواهى براى تو شربت ديگر طلبيم . » گفت : « همين را كه به دست دارم مىخواهم . » گفت : « بنوش . » گويد : پس على بن حسين شربت را بنوشيد و مسلم به دو گفت : « نزديك بيا . » ، و او را با خويشتن نشانيد . عوانة بن حكم گويد : وقتى على بن حسين را پيش مسلم آوردند گفت : « اين كيست ؟ » گفتند : « اين على بن حسين است . » گفت : « خوش آمدى و شايسته . » آنگاه وى را با خويشتن بر تخت و بر فرش نشانيد و گفت : « امير مؤمنان سفارش ترا با من كرده بود ، اين خبيثان مرا از تو و حرمت كردنت مشغول داشتند » ، آنگاه گفت : « شايد كسان تو وحشت كرده‌اند ؟ » گفت : « آرى به خدا . » گويد : « پس به مسلم بگفت تا مركب وى را زين كردند و على را بر نشاند و بر